خرید بک لینک
باید جوابش را میدادم، افسوس که زبانش را ندارم. زبان دارم، اما لحظهای که باید بچرخد لال میشود. درست جایی که باید از حیثیتم دفاع کند جا میزند. من میمانم و خودخوریهایم که چرا جوابش را ندادم، و به انواع جوابهای خوبی که میشد به او بدهم فکر میکنم؛ به این امید که شاید در یک موقعیت بهتر زبانم ورزیدهتر بشود. خوب میدانم ورزیدهتر نخواهد شد. این را میتوانم با استدلال استقرایی ثابت میکنم.اگر در غرب وحشی قرن ۱۹ آمریکا بودم نیاز به هیچ زبانی نداشتم. هفتتیرم را میبستم به کمربندم، سوار اسبم میشدم و یک راست میرفتم به کافهای که پاتوق او بود. وارد کافه میشدم، کلاهم را تنظیم میکردم، چند لحظه همانجا دم در مکث میکردم تا همه توجهها به من جلب شود، سپس با صدای مصمم و کوتاه میگفتم «فلانی را به دوئل دعوت میکنم. یک ساعت دیگر، در میدان اصلی شهر.»اگر نمیآمد یعنی او رذل بود و اهانتی که به من کرده بود پاک میشد. اگر میآمد هم نیاز به زبان نداشتم، فقط کافی بود سریعتر هفتتیرم را از کمربندم خارج کنم، اگر نتوانستم هم اشکالی نداشت، چون به مرگ شرافتمندانهای میمردم.یا میتوانستم در یونان قرن ۵ قبل از میلاد باشم و توسط فلاسفه زبده رواقی آموزش دیده باشم. و هیچ حسی نسبت به اهانتی که به من کرده بود نمیداشتم. اهانتش را در آزمایشگاه منطق تحلیل میکردم تا ببینم چه اندازه صحیح است. اگر صحت داشت از او برای یادآوری تشکر میکردم، و اگر صحت نداشت، میرفتم پی زندگیم. وقت تلف کردن برای یک احمق حماقت است.برچسبها: دوئل, منطق, فلسفه, رواق, زبان + تاريخ شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۰ساعت 8:10 PM نويسنده حسام |

برچسب: نویسنده: هلیا حسینی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 20:53

ایستاده بودم لبه پرتگاه. طبقه هفتم بود. ترس از ارتفاع ندارم. هیچ وقت نداشتم. اما چیزی منو ترسوند. چیزی غیر از ارتفاع.با یه دوست قدیمی رفته بودم از اون ساختمون بازدید کنم. پیشرفتش خوب بود. درباره محل داکت ها صحبت کردیم و اینکه بهتره دقیقاً پشت سر دیوارچین لوله کش کارشو شروع کنه. اگه احتیاط کنه میتونه پلیکا ها رو از همین الان کار کنه. فقط کافیه دیوارچین محل داکتارو مشخص کنه تا همین الان سوراخکاری انجام بشه.بازدیدارو انجام دادیم، صحبتامونو کردیم، خواستیم بریم پایین که دوستم گفت من به این بالابر اعتماد ندارم. بذار من اول برم پایین بعد بالابرو میدم بالا تو بیا پایین. من که از همون اول دلم میخواست چند دقیقه از ارتفاع به اطراف نگاه کنم قبول کردم. نگاه کردن به شهر از ارتفاع، برای من خاصیت درمانگرانه ای داره. آدما از بالا کوچیکترن. از ارتفاع نمیتونی با کسی روبرو بشی. ولی میتونی روبرو شدن های بی انتها رو ببینی. هفت طبقه خیلی زیاد نیست، اما اونقدری هست که بتونی چندتا کوچه اون طرف تر رو ببینی. و انبوه خونه ها و ساختمون ها، هر کدوم با زندگی های متنوع و متفاوت.تنها نیستی. صدها نفر دارن برای زندگی و مشکلاتشون تلاش میکنن. شهر جنب و جوش داره. و تو بعضی وقتا یادت میره بخشی از یک جنب و جوش بزرگ تر هستی. و مانعی که الان روبروی توه، بخشی از یه مساحت وسیع با پستی و بلندی های مختلفه. دیدگاهت نیاز به اصلاح داره. نیاز به دیدن تصویر بزرگتر داری.توی این فکرا بودم  که یهو یه فکر دیگه به ذهنم رسید. فکری که باعث شد بترسم. اگه اون لحظه تصمیم میگرفتم بپرم میتونستم در عرض یک دهم ثانیه این کارو انجام بدم. فاصله من با نابودی، تسلیم شدن به مدت فقط یک دهم ثانیه بود. کافی بود یک دهم ثانیه بزنم به بیخیال

برچسب: نویسنده: هلیا حسینی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 20:53

نیچه میگه اگه زمان بینهایت باشه، پس احتمال تکرار جهانی دقیقاً با همین مشخصات و دقیقاً با همین اتفاقات صفر نیست. و اگه صفر نیست پس بیشماره. پیشنهاد میکنه زمان رو یک حلقه بسته تصور کنید که بینهایت بار تکرار میشه. بازگشت ابدی، یا Ewige Wiederkunft.میگه تصور کنید این لحظه از زندگی شما، اتفاقاتی که برای شما میوفته در تکرار دائم هستن. بزرگ بودن از نظر نیچه اینه که عاشق تک تک لحظات زندگی باشید. و باوجود همه بدبختیها و سختیهاش نخواهید حتی یک ذره هم از اون تغییر کنه. عشق به سرنوشت، یا Amor Fati.اینجا نیچه از جفت چندتا چاله فکری رد میشه، بدون اینکه توی اونا بیوفته:۱. با اینکه قائل به سرنوشت و تکرار ابدی بود، اختیار رو از خودش سلب نکرد. ما میتونیم تصمیم بگیریم چه رفتاری داشته باشیم، با اینکه اون رفتار قبلاً توسط خود ما تکرار شده. این باعث نمیشه این تصور غلط پیش بیاد که من اختیار ندارم.۲. رنج از نظر نیچه ضروریه، ولی فضیلت نیست. نمیگه رنج خوبه. میگه رنج هست و برای مواجهه با دنیا ضروریه. اگه رنج رو ارزش بدونی همون اندازه از سرزندگی محروم میشی که اگه از رنج فرار کنی.۳. با اینکه برای خودش اختیار قائله، اما سرنوشتش رو از خودش جدا کرده. نمیگه این منم که باعث سرنوشتم هستم. میگه سرنوشت چیزیه که بر من اتفاق افتاده. و من باید نه تنها اونو بپذیرم، بلکه عاشقش باشم.۴. خوب و بد رو از همدیگه جدا نمیدونه. عاشق سرنوشت بودن یعنی عاشق خوب و بد اون بودن. نه چون بد هم خوبه، بلکه چون بد و خوب با همدیگه هستن. ما اونارو با فاصله تجربه میکنیم، ولی اونا باهمدیگه هستن. یکی هستن.متن قطعه ۲۷۶ از حکمت شادان، کتاب چهارم:«آمور فاتی، از این پس عشقم همین باد! نمیخواهم علیه آنچه منفور است جنگ به راه بیاندازم. ن

برچسب: نویسنده: هلیا حسینی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1400 ساعت: 20:53

صفحه بندی